و این اندوهی است منحصر به فرد.
یک جایی از قلبم درد میکند،
که نمیدانم کُجاست و این رنج چیست.
باید ساکت باشم و درون خودم بمیرم،
که این مُردن حق من است.
حق من است چرا که خودم خواستم
این چنین باشد، اما نمیدانم شاید به سالهای
دور باز میگردد ولی هرچه هست شاید تماما
خودم هم نخواستم، شُد، پیش آمد مثل هزاران
پیشامد ممکن و غیر ممکن جهان، آن روز که قلبم
نمیدانست، قرار است سالها بعد ساعت 12 و 43 دقیقهی
نیمه شب چه اتفاقی بیفتد و چطور همین پیشامد بشود
قاتلش.
آه حماقت عجیب من، آه قلب کوچک من،
هزاران کلام و حرف برای نزدن هست، برای خاک کردن
زیر خروارها خاک که کاش همه چیز با همین جسم خودم
همان زیر دفن شود.
و اما چیزی هست که ارزشش را دارد،
که خودم را از منجلاب چیزی که قلبم را به درد آورده
بیرون بکشم و چیزی نیست باز جز "عشق".
و بازهم همان زهر شیرینی که خودش شُد رنجِ دوران، میتواند باعث شود چشمانم را ببندم و به صبح فکر کنم که شاید آن کارمند شعبهی بانک
در شمال شرق شهر، فردا خوشاخلاق خانهاش را ترک خواهد کرد و همسرش برایش چای میریزد و آن توجه کوچک میشود میشود شروع دومینوی کوچکی که شاید کمی این صخره بزرگ سرراه را تکان دهد.
|هفدم تیرماه سال صفر چهار ساعت یک و بیست و دو دقیقه بامداد، تهران |
ما خود شکسته ایم؛