.
🌿شهری در کار نیست
مگر جایی که تک درختِ مشکین مو سُر می خورد بالا
مثلِ زنی مغروق در آسمانِ داغ.
شهر ساکت است. شب با یازده ستاره می جوشد.
وَه شبِ پرستاره! این گونه
می خواهم بمیرم.
در جنب و جوش است. همگی زنده اند.
حتا ماه در غل و زنجیرِ نارنجی اش ورم می کند
تا براند کودکان را، مثل خدایی، از چشمش.
بزرگ مارِ ناپیدایِ پیر، ستاره ها را فرو می بلعد.
وه شب پرستاره ی پرستاره! این گونه
می خواهم بمیرم:
در آن جانورِ حمله ورِ شب،
که آن اژدهای بزرگ به بالایش مکیده، دو جا شوم
از زندگی ام، بی پرچم،
بی شکم،
بی فریادی.
.
.
🖋آن سکستون
📙اکفراسیس
.
.
+ ده صفحه نوشتم و پاره کردم؛ هیچ کلمه ی عمق فاجعه را نگفت !
شاعری زاده ی 9 نوامبر 1928 ، به دادم رسید . . روحت شاد زن !
ما خود شکسته ایم؛