کسی بر بام خانه ام راه می رود
فکر میکنم مدتی باید هیچجایی جز خانه نباشم و نروم خانه کسی ، بیرون رفتن از خانه و خصوصا رفتن به خانهای دیگر، فرقی ندارد خانه پدری باشد یا دوست اضطرابی خاصی را در وجودم میپروراند که هرچه کنکاش میکنم به جایی نمیرسم که چرا...
امشب برای رفتن به خانهی دوستی پرانول و بوسپیرون خوردم، وقتی که رسیدم از اضطراب حس میکردم دچار استخواندرد روانتنی شده ام، یک ادویل هم خوردم.
بعد از شام یک نصف کلونازپام زیر زبانم گذاشتم و سعی کردم با شستن ظرف و تماس دستم با آب یخ اوضاع را برای خودم بهتر کنم. اما آخر فقط کمی گربه لوس خوابآلود و گرمای تنش فکر میکنم نجاتم داد. حتی حالا که داشتم مینوشتم یک آن به خودم آمدم و دیدم دارم خیلی دندانهایم رو روی هم فشار میدهم.
فکر میکنم تنهاییام مدتی است دزدیده شده، مثلا بعد از جنگ که مجبور شدم 10 روزی خانه پدری باشم، یا قبل آن که اسبابکشی بود و تنها نبودم، یا بعد جنگ و بعدش سفر و حالا داستان دفاع و... خب دلم که نمیآید به عزیزم بگویم از خانه من برو، یا دیگر اینجا نیا، نه قلبم درد میگیرد، اما کاش صاف و ساده میتوانستم به همه بگویم مدتی من و تنهاییام را بگذارید برای خودمان باشیم.منکه این روزها نمیدانم باید چه گلی با این اضطراب و زندگی به سرم بگیرم، حداقل با تنها بودن فکر میکنم همهمه مغزم کمتر شود.
نمیدانم شاید هم نشد، اما با امسال، 7 سال است که تنها زندگی کردهام و به سکوت خانه و شب خو گرفتهام.
امشب به حسین صفا که گوش میدادم قلبم طوری بود، نمیدانم چرا... سعی کردم بیتهایی از شعر را بنویسم و بعدا دوباره بخوانم. اما فکر میکنم دنیا همیشه بر یک قرار نمیماند، همان جمله معروف، میگردد و میچرخد تا اگر از روزنهای ذرهای نور به روزگار تو میتابد آن را هم کور میکند، از کی این همه بخیل شد نمیدانم، شاید بچهتر بودم و خوشخیال و نمیفهمیدم...
راستی فکر میکنم دوباره دارم به نوشتن عادت میکنم،
گاهی میگویم در بهترین حالت شاید یک یا دو نفر اینها را بخوانند، چرا مینویسی؟ اما هنوز نمیدانم، شاید نوشتن به مثابه بالا آوردن هذیانهای مغزی است.
هجدهم تیرماه سال صفر چهار ساعت دو و شش دقیقه بامداد _تهران
ما خود شکسته ایم؛