کاشکی آخر این سوز بهاری باشد
نشستم وسط خوشی عمیق،
مثل آن هزار باری که باز وسط خوشی آن
غمِ لعنتی آمد نشست و دلم.
حالا امشب که عزیزترینهایم کنارم هستند
سرشان گرم و میخندند و میرقصد.
حالم بد میشود ازینکه نمیتوانم توی این خوشی
برقصم... یکم بلند میشوم با موزیک میخوانم،
اما عرق سرد از ضعف و خونریزی شدید روی پیشانیام
مینشیند، میترسم نکند وسط حال خوششان دوباره
آن فینت کوفتی برسد توی تاریکی خانه بگ قرصها
را برمیدارم، نمیدانم چرا سرتاپایم بغض است. نمیدانم 3 یا 4 تا میخورم که بخوام فکر میکنم باید امشب یا من تمام شوم یا امشبم. نمیدانم چرا این سگ سیاه پرتم کرده ته چاه، البته هورمون و پریود هم شده علیحده...
کاش سر شب که باز کلونازپام خورده بودم و خوابیده بودم
بیدارم نمیکردن،گفتم بگذارید تو تاریکی زیر پتو بمانم.
وقتی رسیدند بقیه دیگر نمیشد زیر پتو ماند.
فکر میکنم این سه روز بالای 15 تا کلونازپام چه زیر زبانی چه وقت خواب خورده ام.
حالم از خودم بهم میخورد،
امشب هرچه سعی کردم کسی نفهمد نشد،وسط خوشی بقیه زدم زیر گریه. فکر میکردم زود 4 تا کلونازپام میرسد به گریه و پنیک. نرسید و مثل پی زنهای زوار در رفته ماندم خانه
و بقیه رفتن بیرون.
چرا درونم چیزی مرده که زنده نمیشود.
وقتی سیگار میکشیدم باز بعد مدتها خون کف آسفالت دیدم. کاش میدانستم چه مرگم است.
کاش دکتر میفهمید چه مرگم است.
حالا که خیلی باید خوشحال باشم.
کاشکی بد نشود آخر این قصه بد.
ما خود شکسته ایم؛